|
شده یه روزایی از خودت...از دوستات...از همه بدت بیاد...
شده یه روازیی گلایه کنی که من چرا تو این دنیام... شده یه روزایی از زندگی خسته بشی... شده یه روزایی بخوایی خودت رو یه جوری نابود کنی... شده یه روزایی از دست یکی خیلی عصبانی بشی و بخوایی یه بلایی سر خودت بیاری... شده یه روزایی یه چیزی رو بخوایی وبفهمی که اصلا داشتنش امکان نداره... شده یه روزایی واقعا از درو دیوار برات بد بیاد... من حالا تو همین روزام... دلم نمیخواد باشم... دلم نمیخواد زندگی کنم... دیگه بسه... تمام اینا از یه نفر سرچشمه میگیره...نمیخوام اسمش رو بیارم ولی فکر کنم خودش بفهمه که درباره ی اونه... میخوام که بفهمه چه بلایی سرم آورده... میخوام ببینه که دارم نابود میشم... میخوام ببینه که من اون چیزی که فکر می کنه نیستم... میخوام ببینه که دارم ذره ذره آب میشم... میخوام بگه که ازم بدش نمیاد... میخوام بگه چرا اینجوری کرده... میخوام بدونه که ...
این اولین آپ من تواین وبه
محض اطلاع من تاحالاسه تاوب داشتم که همشونوحذف کردم ولی خیال دارم این وبمونگهدارم حالام تواین درباره ی همه چی مینویسم به عبارتی ازشیرمرغ تاجون آدمیزاداینجاپیدامیشه(البته نه به اون شدت) واسه اولین آپم میخوام درباره ی یکی ازخاطراتم توسال تحصیلی بنویسم (دست خودتون نیست بایدخوشتون بیاد) تواردبیهشت همین سال تحصیلی(یعنی اول دبیرستان)زنگ وسط ورزش داشتیم(زنگ بیکاری)دبیرورزشمون که قربونم بره سال به سال نمیومد سرکلاسایااگه میومدمیرفت میشست تودفتروماروبه حال خودمون ول میکردوماهم که بدمون نمیومد (ملت ورزشکار)به مامیگفتن گوشی نیارین مدرسه-موهاتونودرست نکنین-شلواری بجزشلوارمدرسه نپوشیدماهم که ازهفت دولت آزادبودیموهرکاری که اونامیگفتن نکنین میکردیم مرض داشتیم(آفرین چه بچه های حرف گوش کنی!)مااونروزهمه گوشی برده بودیم(نه که روزهای دیگه نمیبردیم)هرکدوم یه گوشه ی حیاط نشسته بودیم من ومهساوفیروزه داشتیم چرت وپرت میگفتیم-نازنین وحسناداشتن بلوتوث بازی میکردن-افروزهم پشت ماشین دبیرا(دورترین جای ممکن به دفتر) داشت بادوست پسرش زرزرمیکرد.بقیه هم یایه جای حیاط زانوی غم بغل گرفته بودن یاداشتن smsبازی میکردن که یهو ناظممون(اعزرائلوببینی اونونبینی)اومدتوحیاط داشت یراست میرفت جایی که افروزبودماهمه ی تلاشمونوبرای خبرکردن افروزانجام دادیم ولی این احمق نفهمیدخلاصه ناظممون رفت سراغشوموبایلشوازش گرفت وقطع کرد.ماهم دوون دوون رفتیم سراغش که ببینیم چه بلایی سرش اومده وقتی دیدیمش مثل سیل ازچشاش اشک میومدماهم وقتی دیدیم اوضاع خیطه رفتیم توکلاسمون توکلاس بازم هرکی داشت یه کاری میکرد(به عبارتی هرکی براخودش یه سازمیزد)که مدیرمون به همراه ناظمون اومدن توکلاس گیردادن که بایدهمروبگردیم منومهسافیروزه گوشیامون توجیب شلوارمون بودمال مارونتونستن گیربیارن ولی مال همروازدم گرفتن یهوناظممون گفت پس فیلم گرفتن ازخانم هنرمند(دبیرهنر)فیلم گرفتین(آخه چندوقت پیشش با............................. همدستی بروبکس ازاین بادکنک هایی هستن که بادشون میکنی بعدفشارشون میدیین صدای .......اهمی میدن(خودتون بفهمین دیگه)خریدیموگذاشتیمش زیرمعلم بیچاره واونم بدون اینکه زیرشونگاه کنه نشست درهمین اثنامهساازش فیلم گرفت )زنگ بعدی شیمی داشتیم من یه بچه گربه خیلی خوشگل باخودم برده بودم مدرسه یه جای خیلی امن(توی آزمایشگاه متروکه مدرسه که سال به سال بهش سرنمیزنن)باهمدستی مهساآوردیمش وگذاشتیمش زیرمیزمعلم بیچارمون وقتی نشست گربه ه کاری باهاش نداشت ولی بعدازچنددقیقه صدای جیغ بلندی سکوت مدرسروشکست وخانم محمدپورباگربه ای که به مانتوش چسبیده بوددوون دوون ازکلاس خارج شد این بودیکی ازدیگرشیرین کاری های ما
|
About
مـن یـه دخـتـرم کـه تـمـوم درد ودل و خـاطـراتـم رو ایـن جـا ثـبـت مـی کـنـم Archivesمرداد 1388تیر 1388 Links
ارتش وحشی-کمیل |